سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران


تنهایی

به احترام باورم، دقیقه ای سکوت کن
به یاد حرف آخرم دقیقه ای سکوت کن

و آسمان ستاره را به واژه ها گره بزن

شبیه بغض دفترم دقیقه ای سکوت کن

طواف میکند غزل ،ضریح چشمهای تو

وچاره سازشد حرم دقیقه ای سکوت کن

قرار شد که فاصله مرا به شاعری برد

قبول کن که شاعرم دقیقه ای سکوت کن

و قاب میکنم شبی نگاه خیس کوچه را

که نیستی برابرم دقیقه ای سکوت کن

وجنس خرده شیشه راکه چشم من بلدنبود

ببین چگونه از برم دقیقه ای سکوت کن

و من که غرق میشدم دراعتماد شیشه ای

در آیینه شناورم دقیقه ای سکوت کن

قفس به اسم آسمان ، تمام حرفهای تو

وگیج شد کبوترم دقیقه ای سکوت کن


نوشته شده در پنج شنبه 89/6/11| ساعت 11:1 صبح| توسط یلدا| نظرات ( ) |

سلام سلام خوبین ؟ واییییییییییی خدا جون هیچی لذت بخش از این نیست بعداز یه مدت طولانی بیای وببینی که چقدر جات خالی بوده من ککه کلی خوشحال شدم

ممنونممممممممممممم از همه دوستای که یادم بودن نگرانم شدن

خدا جونم شکرتتتت که اینهمه دوست خوب دارم

خو ب از امروز سعی میکنم بازم مثل قبل آپ کنم البته شایدبا فاصله بیشتر اما سر میزنم یا علی


نوشته شده در چهارشنبه 89/6/10| ساعت 3:10 صبح| توسط یلدا| نظرات ( ) |

کاش میدانستی ... به چه می اندیشم !



کاش میدانستی !



کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟



که چنین گاه به گاه



میسرانی بر چشم ... غزل داغ نگاه !



می سرایی از لب... شعر مستانه آه !



راز زیبایی مژگان سیاه


در همین قطره لغزنده غم ....پنهان است !



و سرودن از تو



با صراحت ! بی ترس ! .... باز هم کتمان است !



کاش میدانستم ... به چه می اندیشی ؟؟؟



رنج اندوه کدامین خواهش



نقش لبخند لبت را برده ؟؟؟



نغمه زرد کدامین پاییز ...



غنچه قلب تو را پژمرده ؟؟؟؟



کاش میدانستی .... به چه می اندیشم ؟



که چنین مبهوتم ....



من فقط جرعه ای از مهر تو را نوشیدم !


با تو ای ترجمه عشق "خدا" را دیدم !



آه ای میکده ام !


گاه بیداری را


از من و بی خبری هیچ مخواه !


که من از مستی خود هوشیارم !



کاش میدانستی ... به چه می اندیشم !



کاش میدانستی !


نوشته شده در یکشنبه 89/4/6| ساعت 3:52 عصر| توسط یلدا| نظرات ( ) |

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .

با این همه اگر عمری باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد

و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی

با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد

اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .

می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !

انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم . . .

نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد ، بی کنایه و ابهام

پس از اول می نویسم:

سلام! حال من خوب است

اما تو باور نکن

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید


نوشته شده در سه شنبه 89/4/1| ساعت 10:28 صبح| توسط یلدا| نظرات ( ) |

دلم تنگ میشه!

خیلی دلم می خواد برم...

اما می ترسم...

می ترسم دلم تنگ بشه!

شایدم نمی خوام برم دارم بهونه میارم!

اما قول میدم برم!

نمی گم زود زود...

اما می رم!

شاید روزای اول وقتی میگفتم خداحافظ دلم هررری می ریخت!

اما ببین حالا چه راحت می گم می رم؟؟!

اگه برم یه روزی بشنوم کسی جامو گرفته میمیرمو زنده می شم...

اگرم نرم میترسم یه روز خودت بگی برو!


همیشه از خدا می پرسم بین من و تو کی گناه کاره؟


می دونم من!

منو ببخش به خاطر دل باختنم!

تو دعا کن!

دعا کن من برم!...

ببین کارمون به کجا رسیده؟!

می دونم حرفام شبیه التماسه!

اما تو اعتنا نکن...

تو که خوب بلدی بی اعتنایی رو!
 

اما خودت بگو روزی چند بار میام تو خلوتت تا یادت نره من هستم!


روزی چند بار به چند بهونه میام کنارت

 

می ترسم از روزی که  دوست داشتنم!


آره دوست داشتنم انقد بزرگ بشه و من انقدر کوچیک که صدامو نشنوی!

 

می گن بعضی وقتا باید کم باشی تا کم بودنت احساس بشه نه اینکه

نباشی

 تا نبودنت عادت بشه!

باشه عزیزم! من کم می شم...

اما یه قول بهم بده : که کم بودنمو احساس کنی!

همین!

این مطلب را از وب یکی ار دوستان برداشتم چون خیلی به نظرم زیبا اومد


نوشته شده در دوشنبه 89/3/17| ساعت 10:53 صبح| توسط یلدا| نظرات ( ) |

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

در انتها اینکه : انسان وقتی بلند حرف می‌زند صدایش را می‌شنوند، اما هنگامی که آهسته صحبت کند به حرفش گوش می‌دهند.

نوشته شده در شنبه 89/3/15| ساعت 12:21 صبح| توسط یلدا| نظرات ( ) |

بارانی از عشق و نَمی هم ستاره ارزانی تویی که در تبار معصومانه‌ی نگاهت، چشمان

خسته‌ی من ستاره می‌چیند. خوش‌آهنگ‌ترین نغمه‌های هستی نثار قلب خسته و

صبورت. روزِ به اوج نشستنت مبارک . . .

.

  تبریک ولادت حضرت زهرا (س) مصادف با روز مادر (زن)


نوشته شده در چهارشنبه 89/3/12| ساعت 11:44 عصر| توسط یلدا| نظرات ( ) |


قالب رایگان وبلاگ پیچک دات نت